امروز شنيدم كه رفته اي
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز.....
من چه تلخم امروز.......
تلخ..............
تلخ..............
اسمان رنگ دیگری به خود گرفته. می گویند اسمان همه جا ابی است ولی من می گویم که اسمان همه جا یک رنگ نیست بعضی جا ها رنگ غم به خود گرفته و گاهی هم بی رنگ بی رنگ و شاید بی احساس. ولی گاهی هم رنگ زندگی دوباره و شادی را به خود می گیرد. ولی افسوس اری افسوس که گذشت ان روز ها.........
اسمان بلند بالای سر من رنگ تیره ای به خود گرفته و با تمام وجود مایل است از ته دل ببارد. اری زندگی من با چرخش فلک در گردش است تا شاید کوکب هستی اش را با ستاره اقبال قرین سازد. ولی فایده ای ندارد چون غبار اندوه از روی شهر غریب کنار نمی رود و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و غم از دل اسمان چون ریگهای روان همه جا می نشیند. گر چه بوی گلهای محمدی را با خود دارد ولی خاک زبان یکرنگی و بی ریایش را از دست داده.
اری در این میان جای راستی و صداقت خالی است به کجا می توانم بگریزم؟ ایا در میان این تاریکی که هر طلوع و غروب با زبان غم اغاز می شود می توان شاهد طنین دل انگیز فرشته ای از اسمان بود؟
اما افسوس قله ای که انتخاب کردم همچون تپه ای شنی فرو ریخته و ریا در وجود همه ریشه دوانده و یاس و نومیدی را بر دلها چیره ساخته !!!!!!!!
چگونه اسمان سیاه را سیاه نبینم؟ میدانم زندگی برای دوست داشتن است میدانم که....................
باید سلامی دوباره به زندگی کرد باید زندگی را دوست داشت باید..............باید.............باید
وعذه ي من با ليلي محقق شذني نيست
و تازيانه در محل عشاق سرگرم كار خويش است
لبانش اغشته به خون است
و قلبم فرياذ مي زنذ
من كشته راه تو هستم
اگر از شب بپرسي
ساعات بر من سجذه كرذنذ
ذر قتلگاه عشق
ذرباره عشاق
نيك سخن گفتند
لبان ارغواني اش
ذستمال عشقم را رنگين كرد
و دستمال
مرا اغوا كرد
اثار دندانهايش بر ان هنوز باقي است
تا كي با ديده ات دل ها را عاشق سازي؟
دنيا براي ما عاشقان
بيهوده است
ذر شبي كه سخن گفتن در ان بسيار بود
شهرت
به هنگام جزر
بر شن ها سطري نگاشتم
و همه روح و عقلم را بدان سپردم
در هنگام مد باز گشتم
تا بخوانم
و بجويم
ليك در ساحل چيزي نيافتم
جز ناداني خويش...........